۱. چند ثانیهای شد. ده قدم شاید. یازده تا. نمیدانم. کنارش راه رفتم. قدمهایم را شل کردم که مثلن کنارش راه بروم. شاید او کمی تندتر کرد. ده یازده تا... تا دوباره پیادهرو را تنها شدیم. او را نمیدانم. من چند نخ سیگار داشتم و بوی کاجش را در هوا که دختر با قدمهای کمی تند شده و موهای از ته تراشیده به من داد و نگاهم نکرد هیچ تمام آن ده یازده قدم را که اشکهایش از زیر عینک آفتابی سر میخوردند روی صورتش.
۲. دو شب پیش همه پیادهروهای شهر بوی کاج بود. قدمهایم را شاید تند کردم، شاید شل کردم. یادم نیست. کاج بود. زیر پل کالج، وسط بوی کاج، یک مرد نشسته بود که ناخنهایش را بجود. لعنتی شروع نمیکرد. صدای جویدن ناخنهاش را دوست دارم. دوست داشتم داد بزنم دِ بجو دیگه لعنتی... گفت یه دختر که موهاش رو از ته تراشیده بود، لخت شد و از بالای پل پرید پایین. هزار تا موش از تو جوبا ریختن بیرون و تا میشد تن و بدن لاغرش رو جوئیدن...
۳. امروز میخواهم بروم پیادهروها را بی هیچ بوی کاجی، بی هیچ ده یازده قدمی تند یا شل... یکنواخت، مثل همیشه راه بروم و به این فکر کنم که بالاخره سرنگ هوا توی سرخرگ بهتر جواب میدهد یا توی سیاهرگ. اگر کسی ازم بپرسد خیلی بد میشود اگر ندانم... نمیدانم چرا به سیاهرگ که آبیست میگویند سیاه. گه بزنند به ما. چند روز پیش یکی میگفت شاید این قرمزی که تو میبینی من زرد میبینم اما از بچگی بهم گفته باشن این قرمزه و منم بهش میگم قرمز. گه. خیلی بد میشود برایش اگر یک روز بفهمد فرضش درست بوده... باید بروم یکنواخت، مثل همیشه راه بروم و به این فکر کنم که چرا هر وقت چیزی را میفهمیم انقدر برایمان بد میشود.
فردا شب ساعت یازده زیر پل کالج... تقاطع حاقظ و انقلاب... ضلع غربی... یک مرد میمیرد. حیف... کاش هزار عکاس مرگش را ثبت... ثبوت دلیل زیاد میخواهد مثل ضجه زدن زن زائو، مثل هرناندس. مثل مصلا و شلوغی نمایشگاه و دستم دور شانهات. مثل مفصلهای به گا رفته از سرما، مثل کولر ماشینی که میزاید زیر گرما... مثل خرداد و شهریور که چقدر دور است پائیز و لیز میخورم توی بخهای بیدمشک که روی میز کافهای تاریک و تلخ و ترسناک و داد میزنم و میترسم از آدمها که میخندی که میترسم از آدمها و غلطهای تایپی و دیکتهایام را بشاشید رویش توی این متن که شاشیدهامش درست زیر همان پنجره که آن شب تا صبح گریه کردی و من تشستم به غرور که مردم مرد!!! که باید همه این "که"ها را آتش بزنم امشب به گرسنگی و نبودنت توی سوراخ چاه حمام، داغ بزنم، آتش بزنم به همه استمناهای به یاد تنت و اصلاح مطبوع آلتت...
امروز صبح یک نفر کف اتوبان مرده بود. زندهها دورش را شلوغ کرده بودند. گندشان بزند. پای خیلیها میرفت توی خون و شیشهخردهای سرخ شده. من پارک کردم و کمی دورتر سیگارم را روشن کردم. دوست نداشتم من هم گه بزنم به مردن طرف... حتمن یک عمر تنها بوده، حالا من بروم جلو بگویم چی؟ نوشابه هم ندارم که خونش را بشویم. کی بود چند روز پیش میگفت نوشابه خون را از کف آسفالت خوب میشوید؟ من نوشابه نمیخورم. شما که میخورید اصلن چیزی را از دلتان میشوید؟ دل را ولش کنید همان آسفالت مهمتر است برای حرف زدن. چرا باید خون را از آسفالت شست؟ اگر کسی توی پیادهرو خودش را طوری بکشد که خونی و مالی بشود چی؟ مثلن به جای وان که خیلی کلیشهای است، کنار پیادهرو یا زیر پل کالج آن وسط، رگش را بزند، باز میآیند با نوشابه خونش را بشویند؟ اگر طرف خیلی سیگاری باشد، یعنی هوی اسموکر با سیگار تخمی پاکتی ۶۰۰ تومن و خونش سیاه و غلیظ چی؟ با هر نوشابهای موضوع حل میشود؟ فکر نمیکنم. شک دارم... البته خوبیاش این است دورت را شلوغ نمیکنند و گه نمیزنند به مردنت. من خودم چند بار کنار پیادهروهای جاهای مختلف گریه کردهام هیچکس کاری با آدم ندارد، کسی هم اگر نگاهت کند زود برمیگردد و قدمهایش را تند میکند. بهتر. مردن که دیگر هیچ، فکر میکنند معتادی چیزی بودهای و اگر دستت را بگیرند از جا در میآید و کرمهای ریز سفید از توی تخمهایت وول میخورند میآیند بالا تا جای کندهشدگی دست... آخر هم شهرداری میآید میاندازدت توی یک کیسه سیاه و توی زمینهای بایر پشت بهشتزهرا چالت میکنند. با یک شماره. من که چیزی را نمیشمرم. البته شمردن چیز بد یا خوبی نیست. ولی آن ماموری که مردههای بینام خیابانها، یعنی معتادها، یخزدهها، گشنهها و دیوانههای رگزده زیر پل کالج را میشمارد باید خیلی احمق باشد. از آن احمقهایی که وقتی یک مرده کف اتوبان ببینند، دو سه سیگار را آن دور دود میکنند تا خونها خشک شوند...
امشب یعنی یک انقلاب غریبگی، یعنی یک کافه قدیمی و یک منوی کاغذی زیر اشکهایت چروک. امشب یعنی قدم زدن و نشستن کنار یک پیادهرو و یک کارت تلفن که صد سال است تمام شده و بوق بیریخت و باز میگذاریش توی کبف... به امید یک روز بیامید دیگر که شاید فرو برود توی حلقوم یک تلفن عمومی و بوق آزاد شاید. شاید یک باجه تازه رنگ شده و با خط بد روی یک کاغذ که رنگی نشوید و نوک انگشتی که میمالی و رنگی نمیشود. اه... امشب یعنی یک پاساژ هزار و سیصد و بوق و هزار و سیصد خیاطی پیر و تابلوی با موتور وارد نشوید. امشب یعنی نمیشود وارد بشوید، که مگر حوزه هنری پارک است که وارد بشوید؟ مگر هزار و سیصد حوزه دیگر که وارد شدیم و به گا رفتم پارک بود؟ ها؟ مگر کشک بود؟ بود؟ بود... شانههایم خیس. شانههایت خیس... آره همهاش اشک بود. امشب اشک بود. سردرد بود و قرصها هیچ و بطرها بطر عرق سگی هیج. هیچ بود... فقط شانههایم خیس ماند، شانههایت...
صدای گنگش پیچید توی گوشم که به چپ برگشتم، صورتش چند سانتی صورتم بود. یک طرفش انگار یک سال پیش سوخته و ولش کرده بودند که هم بیاید. پلاسیده، تیره روشن بود هنوز با بعضیجاهاش سرخ، کبود، زرد، نصف صورتش سوخته. چشمش بی مژه، توی خودش چروک و لبش به سمت دیگر کشیده شده. گوشش بدجوری مچاله شده بود و درد از گوشم ریخت توی حلقم از صدای بم و گنگش... عم عم عمو... باقی حرفش را هیچ نفهمیدم. زور زدم لبخندم گم نشود... حتمن حالش از این لبخند مسخره به هم میخورد و داشت میگفت الکی نخند عمو، دیگه هیچی خندهدار نیست و من نمیفهمیدم... نفهمیدم... حالا اگر میفهمیدم چه گهی میخوردم؟ چه گهی خوردهام تا حالا؟ تف. تف به من. تف به من که دستم داشت روی دنده و فرمان میلرزید و لبخندم روی لب هیچ گم نمیشد... نمیفهمیدم... آدم کم میآورد بعضی جاها. همه حرفها و فکرها و تصمیمهایم به گا میرود. چند بار در روز مگر میشود لبخند زد و گفت مرسی عمو جون من نمیخوام، کلاس چندمی؟ مدرسه هم میری؟ قربونت برم نیازی ندارم... چقدر میشود مگر از این لبخندها زد؟ درد که از گوش و چشم سر میخورد توی حلق آدم همه لبخندها مسخره میشوند. احمقانه. زشت. تحمل زشتی لبخند و زبان بند آمدهام را نداشت. رفت پیش عم عم عمویی که توی ماشین پشتی بود.
مرگ. گِ آخرش کشیده. نستعلیق. سیاه... و یک کلاغ که روی بلندترین نقطه تاج نمای این ساختمان قدیمی نشسته. آجری. شیشههای شکسته. همیشه میآیم، ساختمان و کلاغ را نگاه میکنم و به مرگ و سگ و چشمهای خاکستری فکر میکنم... لعنتی. درست همینجا که میایستم و سیگارم را روشن میکنم بود. داشت نیمچه زوزههای بیرمقی میکشید و همه چیز دلش بیرون ریخته بود. تنها داشت میمرد. نمیدانم چه مرگش شده بود که دل و رودهاش ریخته بود بیرون و خون موهای شکم و رانهایش را به هم چسبانده بود. آلتش را دیدم. نر بود. تنها بود. تنها بودم که کلاغ آمد از همان بالای تاج و نشست و به زور تکهای از توی خونابههای دل سگ بیرون کشید. کش آمد. کنده شد و پرید تا روی تاج. باز تنها بودم با سگی که تنها بود و مرگ را با چشمهای خاکستریش نگاه میکرد. مرگی که نه نستعلیق بود. نه سیاه...
ریش سفیدش بر باد بود و کلاه افغانی سرش... میلنگید انقلاب را و گذشت از کنارت. حسودیم شد. کاش من راست بودم و تو جای من از چپ از روی سنگفرشهای زرد خارخاری راه میرفتی. اگر من راست بودم دست بیانگشترش را میگرفتم، انقدر زار میزدم روی... نه، پشت دستش که گرفته بودمش روی صورتم تا پیرمرد خندهاش بگیرد. آره میخندید. همه چیزهای خوب زود به گا میروند. یک نخ بهمن بهش میدادم و یکی روشن میکردم و دماغم را بالا میکشیدم و انقلاب را تا میدان میلنگیدم. الکی. همینجوری خوش داشتم بلنگم و سکوت و بغض... نشد. من بر خارخارها بودم و حالا دارم بهشان فحش میدهم. تا صبح فخش میدهم. گه میزنم. به خارخارهای زرد گه بزنند. به من. به سکوت. به این بغض. به همه این چیزهای خوب که انقدر زود به گا میروند گه یزنند. گه بزنند. گه بزنند به من که برایم اوئی هست که دیگر تو نیست و توئی هست که او میشوی... گه بزنند به همه چیزهای خوب. گه بزنند به من. گه بزنند به صندلی ماشین که خوابیده تا ته یک شب جلوی یک گورستان که نمیدانی چهکارش بکنی... گه بزنند به من که چقدر خوب گه میزنم به همه چیز... به تو به خودم به سکوت به بغض به دویدن دنبال اشکهایت توی کوچه پس کوچههایی گم...
خانم بهادری قرصهایم را داد و رفت. حالا میتوانم تا فردا صبح داد بزنم. نمیزنم. میترسم. مثل سگ میترسم. اگر داد بزنم میفهمند زیر بالشم چند تا عکس سوپر قایم کردهام و یک صفحه فرهاد. هر هفت جلد حسین پناهیام را هفته پیش گرفتند. داشتم داد میزدم... دیوونه کیه ؟عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟ که چهل زن کل کشیدند و خانم بهادری عروس شد با یک بیکینی سفید که سینهبند نداشت. لعنتی چقدر نوک سینههایش سیاه است. کل کشیدم به سیاهی و گفتم شاعرم من. و ساعر شدم، داد زدم: هی زنهای چاق من شاعر شدم به نوک سینههای سیاهش و خواباند توی گوشم لعنتی. لعنتی. لعنتی قرصهایم را داد و رفت و دارم شاعر میشوم به آخرین نیفاتولومین که چقدر قهوهای است. خانم بهادری دیشب برایم گفت قرصها توی شعر باید سفید باشند. گندش بزنند. فرهاد قرص نخورده و شروع کرده به داد زدن... کر میشوم و توی صفحه بعدی برایت یک شعر... نه هیچی... الو... الو... خانم بهادری من فردا شب میآم عقدت میکنم با هم میریم جنوب. صدام رو میشنفی؟ فردا... آره فردا همه قرصهای قهوهایم رو میخورم و داد میزنم... الو... خانم بهادری چرا داری گریه میکنی؟ تو جنوب همه دارن گریه میکنن میفهمی؟ خانم بهادری... بذار دوباره بگیرمت صدات هیچ...
دستهایم داغ بود و نمیدانستم چرا. دست بخ کردهات که سرید توی دستم فهمیدم داغم. صندلها را درآوردی و گلوله شدی توی صندلی ماشین. پاهای باران خوردهات را که گرفتم، انگشتهای لاک زدهات را که ترم مالبدم فهمیدم یخ کردهای و یک شوقی دوید توی تنت که آقا شما چقدر گرمید... نمیدانستم چرا... شاید همان آدم بدوی بودم که توی غار با دستهای بزرگم آن مجسمه را تراشیده بودم و نفس نفس داغ داغ ده هزار سال با پاهای بزرگم دویده بودم که بگویم صبر کن یک چیزیش مانده و دست یخ کردهات که سرید توی دستم، یادم رفته باشد چی. شاید انقدر دویده بودم که فرست گامپ شده بودم ران فرست رااان از این سر آمریکا تا آن سر... نه، تا چند قدم بعد از آنجا که فکر میکردی تمام است و من هنوز میدویدمش که بوی بیدمشک میداد با دو تا یخ بزرگ توی لیوان که دستت یخ کرد و سرید... نه دویدنی در کار نبود و سردم است تمام امشب را که توی ماشین نشستهام و هیچ به بوی تند بنزین که نمیدانم از کجا دارد نشت میکند عادت نمیکنم. دویدنی دیگر در کار نیست و یک نخ سیگار بیشتر نمانده که ماه گرد شده وسط آسمان و نمیگذارد بکشمش. لعنتی. نگه دار حرمت دلی را که گورش بیچراغه. جلوی گورستان پارک کردهام، شب را، جسدهای بینام و مجسمه را، بوی تند بنزین را، نگاه خشک فرست را، پلکهای تند تند توی نور آبی و خندیدن و قصه غمناکت زیر یک خیابان باران را و این صندلی خالی را گریه میکنم و نمیدانم چظور بفهمم دستهایم داغ هست یا نه...
هژده زن امروز هژده جنین مرده را تحویلم دادند. خندیدند. هر کدام چند ساعتی را با لختههای خونی توی دستشان توی صورتم بلند بلند خندیدند و من هم کمی لبخند میزدم بهشان... بوی گند گرفتهام و میخواهم کمی گریه کنم. نه... باید بروم توی خیابان انقلاب منتظر یک نفر باشم. شاید اگر زود بروم بتوانم یک جای خوب پیدا کنم. توی خیابان اتقلاب جای خوب کم پیدا میشود. همهجا صدای خنده زنهایی میآید که جنین مردهشان را گم کردهاند. دلم برایشان میسوزد. اما نباید جای بدی منتظر بمانم. صاف وامیایستم و لبخند میزنم به همه زنهایی که از انقلاب میگذرند... میگذرند... میگذرند...
امشب هم نیامد... دیگر باید برگردم، جنینهای مرده روی میز ماندهاند... برمیگردم و توی راه چند بار در گوشه یک تاکسی به خندههایش فکر میکنم که به هیچ جنین مردهای ربط نداشت و بیصدا گریه میکنم...
شاعر اگر بودم. همین یک شمع را خاموش میکردم. نوک شست و اشاره را زبان میزدم و پیسسس، شاعر اگر بودم، توی تاریکی فقط به خندههایت فکر میکردم، یک سیگار و زیر لب یک شعر که فقط با همان ماشینتحریر و کاغذی به بوی عطرت نوشته میشد را زیر لب تکرار و تکرار میکردم که شاید روزی به ماشینتحریر و کاغذی به بوی عطرت... شاعر نیستم. دکمههای ماشین تحریر برای بوی عطر نوک شست و اشارهات بهانه میگیرند. انگار دارند گریه میکنند و من فقط همین یک لامپ صد را خاموش کردهام، توی تاریکی و سکوت، امشب هم به یاد خندههایت گریه میکنم...
جلوی ویترین افق این پا آن پا میکنم. کم پیش میآید توی این ویترین اتفاق خاصی باشد اما همیشه... نه، بیشتر وقتها وامیایستم همینطوری الکی نگاهش میکنم... آن روز نگاهش نکردم، نگاهش نکردم من که آن لولیوش بودم با پاکتی پر از کتاب میدویدم تا سر وصال. دویدم، نه فقط تند... شاید دو سه قدمی هم دویده بودم من تا سر وصال که ایستاده بودی. لولی بودم نه از آن لولیهایی که مثلن کار سفال بکنند و موهای نرم بلند داشته باشند و چشمهای سیاهشان توی سکوت همیشگیشان با آدم حرف بزند. نه، همین لولی که من هستم با سبیلم که تقارنش هی به هم میخورد و شکمی که بزرگ شده و ششهایی که نای دویدن را فقط از اینور خیابان تا آنورش دارند از میان ماشینها و خندههای تو. همین لولی که من هستم و هی حرف میزنم. زیاد حرف میزنم. وقتی میترسم حرف میزنم. وقتی هول میشوم حرف میزنم. حرفهای خندهدار، بیربط، الکی. کی میداند شاید همان قصه حرف زدنهای احمد باشد این حرفها که هی میزنم و آخرش هم... هیچ... میدویدم تا سر وصال که ایستاده بودی و نمیدانم باران بارید یا فقط چند قطره نم نم... اصلن گفته بودیم بیاییم تا باران بعدی. باران اولی را قدم زده بودیم، دویده بودیم، نشسته بودیم... باران اولی هنوز نبود که کافه موون سر وصال نزدیکترین بود با یک میز خالی کنار پنجره باز. نشسته بودیم، گفتی ترک؟ شنیدم ترد! گفتم چی؟ و سرم را کمی جلو آوردم. گفتی ترک؟ گفتم نه چای و حرف زدم. زیاد. میخندیدی و گفتی اولین بار باید ترک خورد... گفتم بوی باران. گفتی خودش هم. گفتی برویم زیرش. رفتیم. گفتم دلم برای موشها موقع باران میسوزد، خیس میشوند. گفتی موشها که همیشه خیساند. نیستند. موشها انگار نیستند حالا که سر وصال تنها ایستادهام و خیره به جوب که یکی بیاید و ببینم خیس هست یا نه؟ نیستند... هیچکس نیست. خیابان انقلاب خالی. پمپبنزین سر وصال خالی. پیادهروها، جوبها خالی. آن میز کنار پنجره... خالی...
این کاغذ سفید
که چند بار
توی دستم چرخید و پای تخت افتاد
خوابید
حتا یک بار
فروچروکید
آبستن یک شعر است
یک شعر که
می دانم
مطمئنم که
آبستن توست...
همان شعر که
میدانم مطمئنم
توی دل این کاغذ سفید
فروچروکیده پای این تخت
آبستن تو میماند و عاقبت یک شب
سر زا میرود...
پینوشت: پس از خواندن این شعر نوشته شد.
مست کردنهای این روزها با الکل سفید، اتانول و قدم زدنهای تا پا درد و سیگارهای کمنفس و خیابان اردیبهشت و فروردین و کاخ داستانی قدیم است... داستانی غمآلود. داستانی غماندود... داستان آلاستارهای سرخ، شلواری جین که کمرش گشاد و تنگ میشود و نمیفهمش... داستان تیشرتی که بوی سیگار و تو را چند روز است قاطی کرده... دستانی که میلرزند و فندک میکشند زیر سیگارهای فراموشی و مینویسند این واژههای وا رفته را... واژههایی که نمیدانند چطور داد بزنند که امروز داستان زلیخا را تمام کردم و آواره شدم توی غمی که زن دارد وقتی بوی تنش را روی تن یک مرد غریب جا میگذارد. گم میکند. غمی که یک مرد دارد وقتی خودش را و بوی روی دستهایش را توی چند خیابان و چند کوچه میخواهد گم کند و نمیشود. توی اردیبهشت، فروردین، کاخ... توی شاشی که پای یکی از درختهای اردیبهشت، فروردین، کاخ میشاشد. توی یک آهنگ که نمیداند چقدر بلند باید بخواند. توی الکل سفید گندم هفتاد درصد. توی بوی موهای تو که نرمکنندهای نرمانرمشان میکند تا نوازش بعدی. نوازشی که دیگر هرگز نواخته نمیشود... تا کوچه بعدی که همیشه بنبست است... تا سهتاری که توی دستهای عبدل تارو میتارد. تا همان زن جنوبی که پشت سرم دارد گریه میکند... تا همین جا کلی از داستان زلیخا را دارم داد میزنم. داد میزنم توی اردیبهشت، فروردین، کاخ...
۱. خون. شتک شتک خون روی سینههاش و شره روی چانه و گردنش. میرفت شاید تا کنار گوشها... روی زمین افتاده بود و افتاده بودم و لبهاش را میگزید. میکند. میدرید و با هوف هوف نفسهاش بود که خون شتک شتک. شره میکرد روی گردن. روی سینهها. دلم میخواست چنگشان بزنم، دستهاش را بازوهاش را گرفته بودم و دندانهاش، لای درزشان سرخ، میگزید. کاش فکش قفل میشد. نمیشد و با نفس نفسش شتک شتک توی صورت من هم میپاشید... شره میکرد. گریه میکرد و اشکهاش شاید تا کنار گوشها... میلرزید. چانهاش، زیر گلوش میلرزید. سینههاش نه! کوچکتر از آن بود که با لرز تنش بلرزد. سفید. شانههاش میلرزید. بازوها کبود. جای دستهای من بود که حالا میلرزید. تنم می لرزید. تنش میلرزید. همیشه موقع ارگاسم میلرزید و حالا بیارگاسم داشت لبهاش را میدرید، با بازوهای کبود... روی بازویم جای گازش هنوز هست. سه شب چهار شب پیش، قبل از ارگاسم، بازوی راستم را گزید...
۲. سیگار گوشه لبهات نرمانرم دود میکند. همیشه عادت دارم دود صاف را که بالا میرود و گم میشود دنبال کنم و همیشه گم میکنمش. ولی حالا فقط گم میشوم توی لبهای جرواجرت. حتمن وقتی مزه خون و سیگار با هم قاطی میشود خیلی ناجور است که هی جای کبودی بازوها را میمالی و دود صاف صاف بالا میرود و نمیدانم اینبار هم گم میشود یا نه. شاید کبودی بازوها را میخواهی با سفیدی تنت قاطی کنی، مثلن بشود ارغوانی. میشود؟ میشود گم بشویم توی بوهایی که ناشیانه و هوسوار از تن هم آهسته برمیداریم و توی سینهها میکشیم. سینهها. سفید. کوچک. با شتکهای سرخ. سینهها پشت ساعد دستهات گم شدهاند. که کبودی بازوها را میمالی و نشستهای توی مبل و پای چپ را گذاشتهای زیر ران راست. خاکستر میافتد روی ران لختت که اینطوری که جمعش کردهای دلم میخواه... دلم میخواهد دیگر توی هیچ نرمانرمی گم نشوم اگر گریهات گرفته است. گریهات گرفته است و اشک نرم میخزد تا روی خونهای خشک شده. پک میزنی و سیگار که لای انگشتها گم میشود با شست روی خون و اشک کمی میکشی. نرم میمالی. حتمن خاریده یا قلقلکت آمده. قلقلکی که خنده ندارد...
۳. حتمن باز روبهرویم نشستی. لابد باز خیره شدی به پوست سفید یخکردهام و به بوی تنم فکر میکنی و به این که بیایی بشینی اینجا دستت را بیاندازی دور تنم و نفس عمیقی بکشی و باز بگویی بدجوری توی دماغت میماند. لعنتی. چقدر بد است که میدانم توی آن سرت پشت آن چشمهای همیشه غمگینت چی میگذرد و الان چه غلطی میخواهی بکنی... چقدر دوست داشتم بفهمم کدام بو را میگویی. میگویی بو که گفتنی نیست، همین بو و یک نفس عمیق کنار گردنم میکشی و بازدم گرمت را ول میدهی روی گردن که خودش سر بخورد تا روی شانه و اگر لبخند بزنم لبم را... لعنتی. لبم چقدر میسوزد... حتمن داری به این فکر میکنی که یک شعر بنویسی و سیگار قرمز شده با رژ را یک جوری وصل کنی به سیگار سرخ شده از خون... راستی چرا دیگر شعر نمینویسی؟ میدانم میدانم با این حال و روز که... تنم یخ کرده. کاش همین حالا بیایی... نه میدانم حالا نمیآی. تو بوی تنم را که نمیدانمش میخواهی نه بوی شور این خونهای لعنتی را... میدانم دیگر... کاش همین حالا... اصلن... دلم گریه میخواهد. اگر گریه کنم میآیی و دستت را... دلم یک دنیا گریه میخواهد...
تیمارستان. دی ماه ۶۵. بوی عرق مانده یک مرد توی این اتاق میآید... گس. مثل خرمالو نه! مثل شراب هم نه. مثل سرنگ! مثل گائیدن سگی. مثل شیشههای خرد شده کف زمین... مثل قرصهای سفید مسکن که جواب نمیدهد و سزنگی که میسرد توی رگ و سکوت و خواب و کابوس و دیگر هیچ...
کتابنوشت: توضیحی نیست فقط بخوانید: یازده صدم ثانیه تا مرگ فاصله دارم - فرشاد رفیعی - نشر رازنهان - (من از شهر کتاب بهشتی خریدم، اونجا داشت تا جایی که میدونم)
پینوشت: دوستی گفت که شبههای بود که این متن قسمتی از این کتاب است. خیر. متن را خودم نوشتهام و مدتی بود دلم میخواست این کتاب عالی و کمتر دیده شده را معرفی کنم.
دیشب یه دختر، عاشقم شد... دیگه حوصه ندارم این متن رو بنویسم... بنویسم چی؟ بنویسم اون دختره وقتی عاشقم شد یه سیگار روشن کرد و اون سیگار روشن لعنتی رو پشت اون یکی دستش خاموش کرد؟ نمیدونم چرا این کار رو کرد؟ نمی دونم از کجا اومده بود؟ کی بهش کلید داد؟ من هیچوقت کلید خونهام رو به هیشکی نمی دم. می دونی؟ مامانم گفت هیچوقت کلیدهات رو به هیشکی نده... ولی من چند بار کلید خونهام رو به یه خانوم خراب دادم. خیلی زشت بود. اما دستهاشو دوست داشتم. دوست داشتم چندتا چیز دیگه هم بهش بدم. دادم؟ یادم نیست... دستها چیزهای لعنتیی هستن... وقتی یه سیگار روی یه دست خاموش میشه آدم کلی چیز میآد تو سرش. مثه شعر، مثه مرگ، مثه قمه، مثه خسرو و انوش که دیوونه شد و بردن خوابوندن بهش سرم زدن، مثه هاموفیلی، مثه قرصهای ریز صورتی، مثه مرگ، مرگ رو گفتم؟ خب مثه... مثه سوتینی که وقتی سوخت میفهمی نایلونی بوده، مثه اون مردی که داره دونه دونه... نه، مثه پدر، مثه مثله کردن یک آلت مردانه. مثه تف یه همهی... خلط میآد... خیلی چیزا میآد تو سر آدم. من هیچی نمیآد تو سرم. همینجوری داشتم بوی پوست سوخته رو میشنفتم. دلم میخواست یه آهنگ قدیمی توی سرم پخش بشه... شایدم دلم میخواست با یه تفنگ دو لول مغزم روی دیوار پخش بشه... چند بار به چند نفر گفتم که مغز براتیگان بد جوری پخش شده... حیف. هیشکی باور نمیکرد به جز اون خانوم خرابه... آها اون شیشه پر از کلیدها رو هم بهش دادم... کلیدهایی که هیچ دری رو باز نمیکردن... سه تا شیشه دیگه موند واسه خودم که مهم نیست بگم توشون چی بود؟ چی بود اون صدای لعنتی؟ آها... جیییز... جیز رو دوست دارم وقتی سیگار رو روی اون یکی دستم خاموش میکنم. بوی پوست سوخته... بوی گوشت سوخته یعنی کباب... بریم جیگر بخوریم؟ نچ. باید چند تا سیگار روشن کنیم. باید همه چراغ ها رو... میشه برگردیم به کودکی؟ مگه حسین پناهی مرده؟ نه بابا بیا بریم توی کوههای بالاشهر چند تا عکس بگیریم... عکسهایت را هر چقدر آتش میزنم... آتیشِ سیگار رو روی... نه پشت دستت... یک سیگار! یک سیگار باید، تا بشنویم صدای آخرین جیز را! هه مسخره! مگه آخرین جیز اصلن صدا هم داره؟ نچ! بیا بریم یه آهنگ قدیم رو چیز کنیم، جیز کنیم... مگه سیگاره؟ روی دست؟ پشت دست؟ پشتِ اون دختری که عاشقم شد، باید چند شعر بنویسم... واقعن مینویسی؟ نچ! پس بیا یک سیگار را روی... پشت دستهایمان خاموش کنیم تا بمیریم... مرگ را گفتم؟ گفتی ولی دیگه نگو... چرا؟ آخه فردا شب یه زن خراب میخواد بیاد اینجا خودکشی کنه... خب بیاد... باد میآد... از بوشهر یه باد بد میآد که توی گوشم داره زار میزنه... یه زن خراب هم میآد که میخواد توی گوشم... نه روی دستم... نه همینجوری هی داره واسه خودش... بذار بیاد روی سینهام... سینهام سنگینه. مثه پتک، مثه مرگ، مثه همین سوتین نایلونی، مثه فردا شب که... ولش کن، بیا دیگه هیچ وقت واسه هم هیچ مثالی نزنیم. بیا همین سیگار رو روی... پشت دستم خاموش کن. خاموش میکنم همه چراغهای کممصرف رو... یه دونه بذار که ببینمت... ببینی؟ نچ! بمیرم! میخوای بمیری؟ شاید. شاید یک سیگار را تکرار کنم در یک شعر که کش میآید در آخرین جییییزززز... جزه رو دوس داری؟ نچ! منو جی؟... ... ... سکوت.
امروز یک شعر، نه، یک داستان نوشتم که... یادم نیست. ولش کن. بیا با هم کمی بخندیم. من دارم میمیرم، میشود به مردن من بخندیم. من انقدر مستم که رد انگشتهایم را روی این کیبورد گم میکنم. خودشان دارند یکسری دگمه را تند تند فشار میدهند. احمقها. انگشتها موجودات احمقی هستند. مستها هم! من یک مست احمقم که دارم انگشتهایم را نگاه میکنم و نمیبینمشان. گندش بزنند. وقتی آدم انگشتهایش را نبیند خیلی بد است. ببینم نکند من هم مثل یکی از انگشتهایت بودم که هیچوقت نمیدیدیم؟ نه، انگشتهای تو قشنگ بودند. من زشتم. من زشت ایستادهایم و کمی شاش دارم. پرده بالا میرود. من روی صحنه با همه شاشهایم ایستادهام تا پرده بالا برود و دستهایم را از دو طرف باز کردهام. حتمن آن نور اریبی که تا چند لحظه دیگر توی چشمم میزند، صورت آبلهرویم را حالبههمزنتر میکند. به درک. حتمن همه تماشاچیها منتظرند یک آدم حال به هم زن با حرکات خشک و زمخت ببینند. یک آدم زشت و آبلهرو برای این نقش خندهدارترین گزینه ممکن میتواند باشد. من هیچ گزینه ممکنی نمیتوانم باشم،من فقط یک مست شاشو روی این صحنه هستم، یک آدم که چند ساعت است موهای فر بیریختش عذابش میدهد. یک آدم که یادش نیست آخرین پیک عرقش را خورد یا یادش رفت. اگر یادم رفته باشد خیلی بد میشود. نه؟ نمیشود؟ فکر میکنم همه چیز دارد بد میشود. حتا این متن. به تخمم. بگذاریم امشب همه چیز بد بشود. مگر چه میشود؟ بگذاریم این پرده تا دینش بالا برود و همه من را ببینند. هیچکدامشان که نمیفهمندند چقدر حالم بد است. پس ولش کن بگذار به گا برود... همیشه فکر میکردم اولین باری که روی صحنه بروم توی چشم همه تماشاچیها نگاه میکنم و همینجوری که دارم نقش گهام را بازی میکنم، هی حدس میزنم کدامشان عمگینتر است... حتمن یک دختری هست که خیلی غمگین باشد و من عاشقش بشوم و حالش را خوب کنم و آخرش بهم خیانت کند و بگذارد برود و حالم را بد کند... به تخمم. به پرده مخملی سرخ خیره شدهام با دستهای به دو طرف بال شده و میخواهم گریه کنم... دارم چند نفرشان را میبینم... میخواهم بمیرم. گه... بیا همینجا همه چیز را ول کنیم، ها؟ همهشان را میبینم... کاسه چشم همهشان خالیست. خونسرد شانه به شانه هم توی صندلیهای ناراحتشان نشستهاند و با چشمهای نداشتهشان به صحنه خیرهاند، چندتایشان - آنها که حتمن عاشق هم هشتند، توی تاریکی، دستهایم هم را گرفتهاند... آرام، دستهایم را... دستهایم را... دستهای بال شدهام را... نمیدانم، نمیدانم چهکارشان کنم... بیا همینجا همه چیز این متن را ول کنیم... نمیشود؟ بیا همینجا توی یک گور با هم بمیریم؟ بیا یک کفن داشته باشیم. بیا تا ابد بوی کافور را گم کنیم توی بوی تن هم... نمیشود؟ نه؟ بیا روی همین صحنه بمیریم و حال همهشان را بگیریم... نمیشود؟ نمیشود... دیگر نمیشود حتا روی زانویهایت دست بگذارم و بگویم... چی میگفتم وقتی دست روی زانویت میگذاشتم؟ ولش کن... ولش میکنم و از صحنه پایین میآیم، آن وسطها چند صندلی خالیست... مینشینم. چهل دقیقه تمام، همهشان صدای خنده درمیآورند و من گریه میکنم. به صخنه خالی... به... به شعری که امروز نوشتم و یادم نیست کِی ولش کردم... به... به...
نمیدانم چرا چند ساعت است دارم به تصویر یک پرنده مرده فکر میکنم. شاید به خاطر این آقایی باشد که گوشه اتاق توی خودش جمع شده و دارد گریه میکند. صدای گریهاش را نمیشنوم. این آهنگ غمانگیز پیانو نمیگذارد. این دور و بر کسی پیانو ندارد، نمیدانم از کی این آهنگ توی سرم افتاده. چند تا نت را هی تکرار میکند. دنگ دنگ دنگ. خب خیلی غمانگیز است. شاید این هم به خاطر این آقا باشد. تیشرت زردی پوشیده که یقهاش خیلی وارفته است. شلوار ندارد. پاهای لاغرش حالم را بد میکند. با دستهایش پنجه پاها را محکم گرفته و سرش را گذاشته روی زانوها. تهریش به او هم، مثل من، نمیآید. غمانگیز است که تهریش به یک مرد نیاید. به مرد پریشبی هم تهریش نمیآمد. مست کرده بود و توی ساحل بلند بلند گریه میکرد و میدوید. نمیدانم پایش بعضیوقتها روی ماسهها پیچ میخورد و نمیخورد یا از الکل بود که تلو میخورد. دو بار با صورت افتاد. چند دقیقهای روی زمین گریه کرد که حتمن همه دهن و چشمش پر از ماسه شده بود. ساحل تاریک جای خوبی برای بلند بلند گریه کردن نیست. نمیدانم، شاید برای کسی که انقدر غمگین است دیگر مهم نباشد. باز بلند میشد و میدوید. لحظههای غمانگیزی بود. تاریکی ِ ساحل پر از تصویر پرندههای مرده بود. آقای گوشه اتاق حالا دارد به من نگاه میکند. باید جایمان را عوض کنیم، انگار میخواهد چیزهایی بنویسد...
پنکه سقفی با دور کند میچرخد. فکر میکنم باید صدا هم بدهد. نمیدهد. فقط باد بیرمقش هی مینشیند روی گونه چپم که حالا دیگر پوست ندارد و خون و آب غلیظی نرم نرم خیسش میکند... سفیدیاش را دوست داشتم که نشستم و صورتم را هی تند تند... نه کند کند مالیدم به زبری دیوار ِ تازه سیمان شده. خوب بود. حتا وقتی پوست گونهام رفت باز هم خوب بود. یعنی جوری که نشسته بودم و میمالیدم خوب بود. آدم اینجور کارها را ایستاده هم میتواند بکند، اما فکر میکنم نشستهاش بیشتر حال میدهد. نمیدانم. نمیدانم چرا هیچ وقت این پنکه سقفی با دور تند نمیچرخد. شاید او نمیخواهد. شاید همهاش او میگذارد روی تند و بعد من میروم کندش میکنم. نمیدانم. باید ازش بپرسم ولی حالا نمیشود. نشسته است و دارد ناخنهای پایش را لاک میزند. یک پایش را تا کرده زیر کونش و آن یکی را آورده بالا توی دلش. پستانش به رانش فشار میآورد. جایش تنگ است. پستانهای بزرگی ندارد، ولی خب آن طوری که نشسته و به جلو خم شده تا ناخنهایش را بهتر ببیند، جای زیادی برای پستان نمانده. لابد مهرههایش هم دانه دانه روی قوس کمر بیرون زدهاند. کاش لخت بود و میفهمیدم پستانش چقدر از بین سینه و ران بیرون زده، تازه میتوانستم بروم آرام دستم را روی مهرهها بکشم و بلند بلند... نه یواش یواش بشمرمشان... نوزده، بیست و دو، سی و چهار... شاید لاک زدن هم نشسته بیشتر حال میدهد. نمیدانم. شاید اصلن لاک نمیزند. نمیدانم اگر این پیراهن گلریز را دربیاورد میفهمم دارد لاک میزند یا نه؟ شاید دارد گریه میکند. حتمن از اینکه باز پنکه را کند کردهام گریه میکند. باید گریه کنم، لابد اشکها که به گونه بیپوستم برسند، بدجوری میسوزم. الان هم دارم میسوزم. شاید دارم گریه میکنم. کاش میشد آدم هر وقت گریه میکند مهرههایش دانه دانه روی قوس کمر بیرون بزنند. نگاهش میکنم. لب پایینش را هی میگزد. دوست دارم من هم بکنم. میگزم. چند بار. خوب نیست. خوشم نیامد. من از چیزهای زیادی خوشم نمیآید. باید از او هم بپرسم از چیها خوشش نمیآید. ولی حالا نمیشود. نشسته و دارد انگشتهایش را میشمرد. یک چپه از موهای کنار سرش را جمع کرده پشت گوشش که توی صورتش نریزند. من هیچ وقت چیزی توی صورتم نمیریزد. باید بروم این پنکه لعنتی را بگذارم روی کند. نه. نمیروم. شاید وقتی برگردم باز رفته باشد. وقتی که میرود از هیچی خوشم نمیآید. همینجا مینشینم و نگاهش میکنم که دارد دور مچ پایش با حنا نقاشی میکشد. نزدیک قوزک از بقیهاش قشنگتر شده. اگر بلد بودم میگفتم لخت شو که روی مهرههای کمرت هم از همینها بکشم. حیف. اگر لخت میشد به پرزموهای بور روی شکمش هم نگاه میکردم. حتمن خیلی کیف میداد. فقط نباید گریهام بگیرد. دفعه قبلی که به پرزموهای بورش فکر میکردم بدجوری گریهام گرفت... لامصب همهچی تار و خیس شد. وسط خیسی و تاری گذاشت و رفت.
فاحشه اینجاست: فاجعه مجبوبم دیگر با من نمیخوابد!
دوستی گفت این متن همین بماند، همین ماند! جغجغهها ساکت ماند. فاصلهها و فرسخها مسخ ماند. گلولهها در جایی از خشاب تشنه و بیآب... شب که در بستم و مست از می نابش کردم... ماه اگر حلقه بر در کوفت جوابش کردم. حلقم... حلقومم... از حلقومم دیگر هیج... شاید فاجعهای در جایی همین دور و بر دارد برای تراتژدیهای ما میخندد...شاید فاحشهای در جایی همین دور و بر دارد سیگارش را روی آخرین شعرم خاموش میکند. فاجعه اینجاست: فاحشه محبوبم... دیگر به من نمیخندد...
سلام روبی. روبی باید اسم زنی باشد که امشب میخواهم روی تنش نقاشی بکشم. یک آواز لهستانی را داد میزنم و میکشم. تریاک. وافور را به دم روبی مینشانم که روی موکت کهنه لمبر خوابیده و روی تنش نقاشی... یک گرگِ لنگ، یک کیبورد و یک تفنگ دسته نقره میکشم... هوووف. رونی شرتش را درمیآورد و میخواهد یک لب بکشم. من میخواهم مرگ بکشم. شاعر میشوم با سبیل باریک. کراوات باریک... لونی با شعرهایم خودارضایی میکند. تند تند تند. میپاشد. میخواهد بمیرد. میخندد. لونی چقدر زشت میخندد. من هم زشت میخندم. از خوشحالی کونم را میخارانم و نوک انگشتهایم را بو میکنم. انگشتهای لوسی لاکهای سیاه دارد. لابد سیگار کشیدن خیلی بهش میآید. نمیدانم. سِلام جوسی، تو تِفنگ دسته نٌقرٌم نِدیدی؟!! دیدی؟ تِفنگ دسته نٌقرٌم داد و بیداد... داد میزنم همه آوازهای لهستانی را توی لاله گوش نانسی. سیناترا میشوم با سبیل باریک. کراوات باریک. مست روی صحته عر میزنم. زنم. زنم را نقاشی میکشم روی روبیهای وافوری با شرتهای توری... شاعر میشوم با شعرهای باریک. سیگارهای باریک. وافورهای باریک. شیگارهای باریک... شبکاگو میشوم. چاز میشوم. بلوز میکشم روی تنهای باریک. روی شعرهای کونم. روی روزهای تاریک. شاعر میشوم و چقدر شاش دارم برای شاشیدن به این همه شبهای سورئالیست-مازوخیستیام. احمق! کی تا حالا ...؟ به تخمم... به تخمم که چقدر... چی بود اسمش؟ فانسی؟ فلورانش؟ که چقدر فلورانس... فلورانس... فلورانس شهری در ایتالیاست که شاعرانش همه وافوریند و یک مرد در تهران برای یک روبی گریه میکند. باآنکه روبی هر شب به او... زشت میخندد...
توی این اتاق هر شب یک مست خودش را دار میزند. من نیستم. کاش بودم... شیدایی توی یکی از شعرهایش گفته بود که مردهها بدبختند. گفته بود چرا. یادم نیست... حتمن هستند... مگر فرقی هم میکند؟ حالا مگر زندهها خوشبختند؟ همین مردی که دیشب خودش را دار زد، دندانهای بزرگی داشت. ناخنهای بزرگ. رگهای زیادی زیر پوست دستش بود. انقدر با کینه و ساکت آویزان ماند که پاهاش سیاه شد. زن پریشبی تا آخرش میخندید. توی خنده فریدون فروغی میخواند. باش میخواندم. آنقدر آرام که انگار بعضی جاهاش را نمیخواندم. فرهاد هم خواند؟ شاید. مرده میبرن کوچه به کوچه... تار و کمونچه را گفتم. شاید. شاید امشب آن دختری بیاید که شعرهایش را دوست داشتم. لعنتی. لخت میشود. چه پستانهای کوچکی دارد. چرا دندههایش انقدر بیرون زده؟ وقتی طناب را دور گردنش میاندازد بیشتر هم بیرون میزنند. باید برایش گریه کنم. چه انگشتهای بلندی دارد... شما باید ساز بزنی... نمیدانم چرا هر کسی خودش را دار میزند به دستهاش نگاه میکنم... باید با یک نفر راجع به این موضوع حرف بزنم... شاید به دختر امشبی بگویم که چه انگشتهای بلندی دارد. شاید. شاید برایم یک شعر بگوید. شاید برایم گریه کند. شاید برایش بگویم مرد دیشبی ناخنهای... نه. حتمن گریهاش میگیرد. باید بخندانمش. باید برایش فرهاد... نه. نمی دانم. شاید فقط باید... فقط باید برای آدم فردا شبی عرق بخرم.
تنهام. آدمی که تنها باشه حتا سکوت به دردبخور شب هم دیگه به دردش نمیخوره. دیگه هیچ چیز به دردم نمیخوره. آخه توی این تاریکیِ ساکت چی میتونه به درد آدم بخوره؟ یه صفحه؟ فقط تام ویتس میذاشتم. بلو ولنتاین... من که گرام ندارم... قرارمون جلوی دراگاستور. اون کفشای قرمزتو بپوش،یه بارونی چرم، یه کیف بزرگ بیار و چشمای مشکیتو... من که هیچ قراری ندارم. من هیچ چیز ندارم. چرا... قردا چندتا قرار دارم. حتمن چند تاش رو نمیرم. شاید چندتاش رو برم که حتمن طرف نمیآد. مسخرهس. مسخرهم. من حتا یه دونه قرار هم ندارم. هزار تا کتاب دارم... از کتاب که صدا درنمیآد. اگه اینجا بودی لیوان پرم رو میزدم به لیوانت. هیچ وقت نمیگفتی نوش. حالا لیوان خالیم رو میذارم روی شیشه میز. تِق. دوباره. تِق. دوباره. تِق. دوباره. تِق. دوباره. تِق... من چرا گرام ندارم؟ تِق. باید زور بزنم صدام کلفت بشه و بلند بخونم... امشب جلوی دراگ استور، هم رو میبینیم و من، یه الماس بدلی توی جیبم. توک انگشتم رو هی به تیزیش میزنم، تا برسم جلوی دراگ استور و تو، با اون کفشای قرمز... باید یه گرام بخرم و هزار تا کتاب. تنهام. جلوی این دراگاستور هیچ کس نیس... شاید اشتباه اومدم. جلوی هیچکدوم از دراگاستورای این شهر هیچکس نیس. دستم رو به تیزیش میزنم. لیوان پرم رو به تیزیش میزنم. باید ... نباید کفشای قرمزتو... میگفتی نوش... هزارتا تِق. من میخوام عق بزنم. رگ نمیزنم. تیزیش رو به رگم نمیزنم. فریدون فروغی میزنم. کلید ف لکنت گرففففته. من میخوام جق بزنم. لیوان پرم رو میزدم به چشای مشکیت. من دارم عر میزنم. آقای محترم بففففرمائید کنار لدففن. تِق. طبق قرارداد صلح وین هیچکس نباید جلوی هیچ دراگاستوری داد بزنه. کفشای قرمز چی؟ نه! میشه من... نه! تنهام. توی میدون صلح وین دارم ساز دهنی میزنم... هیچکس نمیفهمه توی کدوم نت یاد کفشای قرمزت میافتم. هیچکس نمیفهمه توی... نه هیچکس نمیفهمه... تِق.
میخندم. نشسته ام و دارم بلند بلند میخندم. دلم. باید بلند شوم. شاید لباسهایم را بتکانم... نه، اهل این جور کارها نیستم، همیشه گرد همه چیز روی تنم میماند. باید بلندتر بخندم و برنامه را تمام کنم و بروم برای آدمهای خیابان بالایی بخندم. میخندند. همه آدمها میخندند و میگذرند، اما هیچکدامشان به من نمیخندد... خودشان برای خودشان یا زنشان که بعضیوقتها بازوی هم را سفت میگیرند، چیزی دارند که بهش بخنـ... شاید زشت میخندم، ها؟ باید گریه کنم. نه، گریه کردنم که زشتتر است... یادت هست آن شب که توی مسافرخانه بودم زنگ زدم و گفتم انقدر دلم برایت تنگ شده که دوست دارم زشت گریه کنم و صدای زشت گریه کردن را درآوردم. چقدر خندیدی... شاید باید صدای زشت گریه کردن را دربیاورم. نه فقط تو آن جوری به من میخندیدی... آدمها برای خودشان میخندند، فقط تو برای من... نکند تو هم...؟ نمیدانم حالا که دیگر فرقی نمیکند. فقط دلم درد میکند. دلم نیست، کونم باید باشد. نمیدانم حالا که دیگر فرقی... این جمله من نیست، از کجا آوردهامش؟ کافکا؟ زولا؟ مالاریا؟ نه... پالارما؟ نچ... دلم. تیاس الیوت؟ نه بابا! بابا؟ بابام کو؟ بابام مرد! منم مردم. بابا من کی میمیرم؟ صد و بیست سال دیگه مثه سگ نفس میکشم و سیگار جیگری میکشم و... این که عکس ریهست، چرا بهش میگن جیگری؟ اصلن تو چرا به همه میگی جیگر؟ عادتمه... دیگه حتا نمیتونم ببینمت؟ بخند! بگو سییییب، یک دو سه. چق! سه پیک دیگه عرق سیب بخورم کونم خوب میشه. میشه بگی بابام کو؟ کونم داره جر میخوره از بس کف یخزده این خیابون نشستم و خندیدم. دو سه. چق! بابام مرد! توی مسافرخونه. مثه سگِ جیگری. جیگِر الیوت... سیگار الیوت... کتابامو آتیش بزن. آدما رو آتیش بزن. میزنم به سیم آخر. به جیغ آخر. به تیغ آخر. باید زد به تیغ آخر رو کشید روی رگِ آخر. باید آرشه بود بر رگِ جیگری. باید مثه سگ توی مسافرخونه بود تا سیگار آخری. چقدر خندیدی... دلم واسهت تنگ شده. بود. یادته تند تند بوق میزدم، میخندیدی؟ بخنـ... یه خنده جیگری... یه جنده جیگری بهم میگه چطوری تو؟ میگم خوبم. میگه خری. میگم میخندم. یه خنده جیگری... مثه یه جنده جیگری که کنارم نشسته و داره بهم سیگار مفتی میده. یه سیگار جیگری.
پای چپم لمس شده. مهم نیست. فقط خیره ماندهام به شعله زرد. چشمم دیگر دارد میسوزد. احمقانه است اگر فکر کنم این فندک که تمام بشود، همه چیز را با خودش تمام میکند... حتمن حالا دارید به این جمله مزخرف که خواندهاید فکر میکنید تا مثلن اندوهگین و ناامید بشوید و سیگاری بگیرانید و عمیقترین مفاهیم و محتوایش را بیرون بکشید درست مثل یک کفتار که پوزهاش را به جایی توی شکم گندیده جفتش که سه روز است مرده، گیر داده، خُرخُر میغرد و دور خودش میچرخد تا همه چیز را بیرون بکشد. نه... این جمله مزخرف هیچ معنای مهمی ندارد و قرار نیست هیچ چیز تمام شود. همیشه کسی هست که خیانت کند. دستم. دست راستم در آخرین لحظه خیانت میکند و تیغ را ول میکند که اگر شانس بیاورم روی پایم میافتد و دلم خوش میشود که از سردی تیغ چیزی نصیبم شده. همیشه همینطور بودهام. دنبال گهترین تکه از هر چیزی. سردی تیغ! احمق! هیچ وقت همان هم نصیبم نمیشود. گندش بزنند. پایم به گز گز افتاده، چشمم تار میبیند و شست چپم که دکمه فندک را پایین نگه داشته داغ شده و میسوزد. تاول. حتمن تاول میزند. و من چند روز دیگر با تاول و خیانت زندگی میکنم. بیفندک. مهم نیست. مینشینم و به کفتار غمگینی فکر میکنم که جفتش را میدرید تا شاید دوباره زنده شود. یا اصلن به این فکر میکنم که کاش یک کفتار غمگین بودم و میرفتم با آن کفتار بدبخت دوتایی گریه میکردیم. شاید شبش همانطور که اشک میریختیم با هم میخوابیدیم. لابد با کرختی بعد از سکس خوابمان میبرد و تا صبح کابوس میدیدیم. چند روز دیگر، چند شب دیگر کابوس... میگفت شصت سالت که بشه آدمای داستانات میآن اینجا... و با دستش دور اتاق را نشان داد... میگن چرا ما رو توی این کابوسا ول کردی؟... خبر نداشت. همهشان خودکشی میکنند. و من مثل یک کفتار تنها میمانم با تاولها و خیانتها و کابوسها. مهم نیست. دیگر هیچ چیز مهم نیست.
چهارده سالم است. به مرگ فکر میکنم. به سقوط. به آلبر کامو. به کاموا. به دار زدن حقیرانه و مسخره با یک نخ کاموا. هه کاموا. هیچوقت هیچکس برایم با کامواهای رنگی شال نبافت. زشت بودم... من شالم را عمرن به آلبر کامو نمیدهم. از بکت لب میگیرم و در گوشهای ساکت مینشینم. چهارده سالم است و نمیدانم ساختارشکنی چی را میشکند و نمیدانستم حواله دادن این ندانستن به تخمم چقدر راحت باید باشد. به مرگ فکر میکنم. چهارده سالم است. جاهای شلوغ خفهام میکنند، مدام عرق میکنم. به آدمهایی که بلند بلند حرفهای جالب میزنند فقط لبخندهای احمقانه میزنم. سرم درد میگیرد وقتی چهارده سالم میشود، میخواهم گم شوم توی بیست و یک سالگی که هی میگفتم بهترین سال زندگیام دارد تباه میشود. لابد سیگار را با ژست روشنفکرانه توی دستهایم میگرفتم، چشمهایم را تنگ میکردم، به جای نامعلومی خیره میشدم و این تباهی عمیق را به رخ آدمهای دور و برم میکشیدم. تف. فرقی نداشته، همه سالهای عمرم غمگین بودهام. به جز چند روزی، شاید، که حسرتشان را مثل عرق کف دست مدام به پشت شلوار میکشم. زندگی حسرتمال. شلوار حسرت مال... مالون امشب میمیرد، ساموئل بکت، اسماعیل امشب ساختارمیشکند و من هنوز نمیدانم راشیتیسم حال آدم را بدتر میکند یا رمانتیسم. به تخمم! برای خودم و تخمم و اسماعیلم کف مرتب میزنم... زیژخک میشوم. دلقک میشوم. با ژست روشنفکرانهای عرق کف دستم را به صورت کامو میشکنم کاش بیست و ده ساله بودم فرقی نداشته، باموئل سکت بودم و به جای نامعلومی مرگ کف دستم را مالون میزدم بالون را سقوط میزدم. گم شوم توی شالم را عمرن عرق کف دستم را بزنم به پشت حرفهای جالب حرف بزنم توی سوراخ تنگ حسرتشان را مثل لبخندهای احمقانه و بخندم به این همه بیچارگی!
شدید میبارد. انگار که بخواهد به زور اندوه کهنه و سمجی را که به تن این خیابان و آدمهایش ماسیده پاک کند. نمیشود. فقط همهجا را آب گرفته. حتا این باغچههای کوچک کنار پیادهرو که همیشه خشک هستند، دارند آب بالا میآورند و من تشنه یک قلپ عرق دیگر هستم... شاید تا چند ساعت دیگر توی همین باغچههای پر از آب بالا بیاورم. باغچه؟ نمیدانم. منظورم همین مربعهای کوچک است که تویشان یک درخت لاغر، رنجور و غمزده ایستاده و هر روز در سکوت پیادهها را خیره خیره میبیند و هر شب در سکوت برای چند نفر از آنها تا صبح گریه میکند. باید این مربعهای لعنتی و تک درختهای غمگینشان را میشمردم. حالا حوصله ندارم دوباره برگردم به اول خیابان. فقط میخواهم مستقیم بروم. یادم نیست راه رفتن برای درد مقعدم خوب بود یا بد. به تخمم، فرق زیادی ندارد. فقط میخواهم مستقیم بروم و سیگار بکشم که مثلن خیلی ناراحت هستم. بارانش انقدر هست که سیگارم خیس شود. باید چیز خوبی باشد. من هیچوقت فرق سیگار تازه و خشک را نمیفهمم. فرق زیادی... میخواهم راه بروم و به جویهای سرریز کرده نگاه کنم و دلم برای موشهای خیس آواره بگیرد. برای کلاغهای خیس. برای خودم که هنوز آن شعر غمگین یادم نیامده. برای تهسیگارهای فراموش شدهای که توی چالههای آب گرفته وا رفتهاند و غوطه میخورند. نمیدانم دلشان میخواهد کسی که دیروز یا پریروز بیقید از لای انگشتها ولشان کرد تا به گوشهای بغلتند و لگدمال بشوند و حالا دوباره از کنار چاله میگذرد، بازبشناسدشان یا همانطور غریبانه هی وا بروند و وا بروند؟ شاید برایشان فرق زیادی نکند. مثل مربعهای لعنتی که برایشان هیچ فرقی ندارد یک فاحشه غمگین توی دلشان بشاشد یا یک پسربچه تخس که هر لحظه برایش آبستن یک هیجان حرام است. مثل مردی که روزی یک پسربچه تخس بود و از وقتی معشوقش... به یک جای دور ... رفت... زیر باران، خیابانهای غمآلود را هی راه میرود و گریههاش را توی صورت غریبهها زار میزند و برایش فرق زیادی نمیکند که حقارتبار نگاهش میکنند یا بیتفاوت از کنارش میگذرند. مثل کسی که فقط چند روز است فهمیده که نباید به هیچ چیز امید داشته باشد. ویران است. مثل کسی که دیگر هیچ چیز برایش فرق زیادی نمیکند.
به صدای جیغی فکر میکنی که چقدر ممکن است ارتفاع این ساختمان را کوتاه کند. به لب پشت بام و سیگار...
ولی من نود و نه روز است که مردهام. توی اتاقی در طبقه دهم یک برج زشت. اتاقی که دیوارهای قرمز، نور قرمز و شبهایی دارد که سکوتش را هق هق گریههای یک مرد مست میدرد... اتاقی که هیچ چیز در آن نیست جز عکسهای تو. نود و نه تا. نود و نه بار تکثیر بیتکرار تو. میخواستم بنویسم هزار بار، ولی من نود و نه روز است که مردهام. توی اتاقی که تو چیدی. توی اتاقی که یادم نیست چند بار توی آن خوابیدی. شاید هزار بار. اما من نود و نه روز است که مردهام و حتمن به خاطر الکل است که نمیگندم و صدای جیغ زنی که از دور میآید.
۱. چارزانو نشسته بود روبهرویم داشت حرف میزد. نگاهش محو بود. مات. شاید آن تابلوی نصفه مانده روی دیوار را میدید و نمیدانست کی میخواهد تمامش کند، صورت مرد غمگین با آن نگاه پایین افتاده کامل بود، دست مشت شده روی سینه هنوز سفید میزد فقط با چند خط و سایه. گاهی نگاه غمگینش پایین میافتاد روی رجهای قرمز قالی کهنه، شاید تا پاهایم جلو میآمد اما هیچ نگاهم نکرد. زانوها را گرفته بودم توی بغلم و کمی تکان تکان میخوردم و گوش میدادم به صدایش که کلمهها را خشدار و با فاصله میریخت توی اتاق. کلمهها روی قرمز ِ قالی میمردند. دور پایش پر از کلمههای مرده شده بود. داشت مدام با گتر دمپای شلوارش بازی میکرد و گاهی میانداختش دور شست پا و دوباره آزادش میکرد. انگار زنجیری به پایش بود. نه. دلش از چیزی گرفته بود و توی ماتی نگاه و خش صدایش مصرف یک دوره کامل قرصهای آرامبخش موج میزد.
۲. از اتاق صدای گرومبه رمبیدن چیزی آمد. سیگار را انداختم روی زیرسیگاری و دویدم. افتاده بود به جان کتابخانه، دهنش قفل. چنگ چنگ. دست میانداخت روی رفها. کتابها را میریخت بیرون، به سرش، به صورتش میخورد بعضیها. صدای نفس نفسش کر میکرد. کتابها پرندههای بیجانی در هوا. میمردند. روی زمین روی هم. بال میزد، دست میانداخت. تک و توک به چنگش میآمدند و پرتشان میکرد. اتاق زیر کتابها داشت دفن میشد. کمی خم شده بود که نیافتد و تند تند دست میانداخت و باز گاهی لنگر میانداخت... کتابخانه خالی شده بود که بغضش ترکید. دو سه قدم تلو خورد. روی پا بند نبود، چار دست و پا از روی کتابها خزید به زیر میز و هقهقش خانه را برداشت... داستانم را برده بود توی اتاق تا روی تخت ولو شود و بخواندش. سیگار دوم را آتش کرده بودم که نفهمیدم جملهای صحنهای حالش را خراب کرد یا تا ته خوانده و افتاده بود به جان کتابها. تف به من. تف به سیاهی این روزهای نسل من که هیچ سفید نمیشود مثل مشتی بر سینه. تف به هنر. تف به سیاست. تف به ادبیات. تف به کثافت همه داستانهایم و تف به گند همه شعرهایم. تف به بیست و پنج سالگی که انگار پنجاه سالم است. تف به این دردهای مشترک که از کلیشه بودنشان عقم گرفته. تف به طولانی شدن این متن. تف به من. تف به خیانت. تف به قرص... و تف به او که صد دوره کامل آرامبخش دیگر هم آرامش نمیکند...