سوسو
چشمانم سوسو
چشمانم هنوز سوز می زند
فیوزِ مغزم دل می زند
دلم سوی سکوت عر می زند
وق می زند
ونگ منگ چنگ می زند
قلم کلیشه را جر می زند
جر می دهد
دلم همه اش سوزن می زند
سوزنِ مخ هی گی
سوزنِ مخ هی گیر
سوزنِ مخ هی گیر می زند
جیر
جیرجیر
جیرجیر جیغ می زند
شعر سوزن را روغن می زند
ولی باز گیر
چیزی انگار... چیز
چیزی انگار سیخ می زند
دلم را تاپ تاپ میخ
راست راست می زند
ولی هی کج می رود
مخم حرف ها را دیر می زند
خب کمی
سوزنِ مخ باز گی
سوزنِ مخ باز گیر
سوزنِ مخ باز ساز می زند
دل زیرِ آواز
زیرِ یک آوازِ دراز
می خواهد جاز بزند
صدایش خب به غاز می زند
قلم باز کلیشه را جر می زند
جر می دهد
نکند بگویی
فلانی هر روز
اول قوز می زند
بعدش توپ حش می زند
که هی مخش چت می زند
نه من فقط
کمی چشمانم سوسو
سوز می زند
سوزنِ مخم گی
سوزنِ مخم گیر
همین
+
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 19:41 توسط امیر افشاریان
|
آقا جون توقع زیادیه که من نمی خوام وقتی می گی چند لحظه گوشی لطفن، اون آهنگ مزخرفی رو که یه بابو انتخاب کرده گوش بدم؟ یا وقتی تو آسانسور به شماره هایی که پشت هم روشن می شن نگاه می کنم، دوست ندارم اون ملودی چرت و پرت تو مخم بپیچه! این که حتا واسه چیزی هم که می شنوم یه احمق بی اینکه به هیچی فکر کرده باشه واسم تصمیم گرفته باشه، اصلن حس خوبی بهم نمی ده...
+
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 10:1 توسط امیر افشاریان
|
بیابان جای خوبیست
برای این که
با چند مارمولک و یک فندک
هم نفس شوی
لبانت که خشکید
مثل یک بازیگر تئاتر
آهسته و با کمی شک
روی شن ها بخوابی
کرکس ها که آمدند
چشمانت بسته
آرام و زیرزیرکی
به همه چیز بخندی
توضیح: اون "ی" آخر فعل ها نه منظورم تویی، نه خودم!
+
نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 18:46 توسط امیر افشاریان
|
... نکته دیگر آن سکوت هراس انگیزی است که پیرامون ما را فرا می گیرد. تنهایی هفت پوست دارد و هیچ امری به درون آن راه نمی یابد. به سراغ انسان ها می رویم و به دوستان سلام می کنیم و باز هم آن سکوت جدید را می بینیم و هیچ نگاهی به ما سلام نمی دهد...
+
نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 12:16 توسط امیر افشاریان
|
زمان: یه شب نیمه بارونی، مکان: پشت دو تا پنجره، پشت خط تلفن
- سلام خوبی، غرض از مزاحمت اون ماتیزت رو واسه ماشین عروس یکی از دوستام می خوام، می تونی...
+ چیزه فقط، سایز دوماد چقده؟
- عرب نیس، بی شرف می خوای بُرش بزنی؟
+ کثافت منظورم...
- منظورت چی؟ اینو برو به هر کی بگو اگه جواب منو بهت نداد! هر چیزی رو اگه بد جا چیز کنی...
+ می دونم بابا، اگه بد جا بریزی بدجور می شه!
- بریزی چیه؟ اگه بد جا بگی...
+ الو؟؟؟ چی ؟ ... من بد جا بدم؟
... ادامه این تماس تلفنی با توجه به اینکه بین این ها هیچی نیست، در راستای درست کردن قضایا پیش رفت و به موضوعاتی مثه ابرو و مو های جاهای مختلف (مثه پشت لب) و قطره های درشتی که پاشیده می شن ( از آسمون روی پنجره ) و ... کشیده شد، ولی هی گه های بیشتری بالا آورده می شد.
+
نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 8:36 توسط امیر افشاریان
|
روز های عجیبیه... حالا حال ندارم باز کنم که چرا! ( الان می گی خب کرم داری می گی ، بعد نمی گی؟!) اینو می خوام بگم که دیروز صبح تو تاکسی رادیو قسمتی از یکی از آهنگ های Axiom of Choice رو دزدیده بود و امروز از مسعود شعاری یه چی گذاشته بود. نمی دونم چی شده چه خبره تو این روزهای عجیب... بعد یه دختر با چشم های خیلی خمار کنارم سوار شد، ازش چشم دزدیم و به دستام خیره شدم، نمی دونم باز کی دوباره کنار شستم رو زخم کردم، خیلی وقت بود اینجوری نشده بود...
+
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 9:0 توسط امیر افشاریان
|
دردم داری؟ اوهوم! خب چرا قرص نمی خوری؟ ندارم! چی، درد یا قرص؟ هیشکدوم، دلشو! دل کیو؟ دل عمه ات رو! آره منم دل عمه ام رو ندارم، خیلی گنده ست! ...چرا؟ چون تو غذاهاش خیلی روغن کرمونشاهی می ریزه! اونو نمی گم که احمق جون! کیو می گی پَ؟ هیشکیو، می گم که چرا همه اش هی اینجوری می شه؟ چی کدوم جوری می شه؟ شکم عمه ات گنده می شه، آسمون ابری می شه، دختر سرکوچه خراب می شه، معامله ات اینجوری دراز می شه!!! چیزی نیس نترس همیشه اینجوریه! تو هم دهن ما و خواننده ها رو سرویس کردیا! چرا؟ بابا منظورم اینه چرا همیشه... ولش کن خودت خوبی؟ آره متشکرم شما چجوری؟ هیچجوری، دراز! آها... راستی کدوم دختره رو می گفتی؟
+
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 11:56 توسط امیر افشاریان
|
جیم در مخم داد می زند...
as she walkin` out the door, like she did 1000 times before
+
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 9:46 توسط امیر افشاریان
|
دیدی نصم شبی دیویست بار هی از خواب می پری و ساعت رو نگاه می کنی می بینی تا صب خیلی مونده. چشاتو فشار می دی که بخواب بابا... بعد صبح ساعتت که زنگ می خوره جونت در می آد تا از جا کنده بشی!
+
نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 8:59 توسط امیر افشاریان
|
الان حدود هشت ماهه اینجا می نویسم... چقدر زود گذشت، البته خب تا هشت سال خیلی مونده، خوشحالم که هنوز بلاگ تابع موود منه نه من تابع بلاگ... یعنی یه جورایی قبل از اینکه بلاگ بنویسم می دیدم که خیلی از اونهایی که می نوشتن غرق می شدن تو کاراکتر بلاگشون، شاید یکی از دلایل اصلی هم که تا بهمن پارسال شروع نکردم نگرانی از همین حس بود... به هر حال رابطه من و بلاگم خوبه... ادامه می دهیم، فقط جند روزی نیستم... سفر طبق معمول...
تم اصلی این روز ها: تام ویتس، عربده های تام ویتس تو heart attack and vine که با ریتم این روزها خوووب می خونه... نه از نظر محتوایی، فقط ملودی!
+
نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 14:28 توسط امیر افشاریان
|